| ||
جشن پتــــو
امان از دست بچههای دسته شهید بهشتی! در گروهان و گردان و شایدهم لشکر، یک نفر پیدا نمیشد که گذرش به چادر آنها افتاده و بعد با بدنیدرب و داغون، قیافهای وحشتزده و موهای ژولیده از آنجا فرار نکرده باشد! **** الان که دارم پست جدید رو می ذارم دلم رفته سمت اردوهای راهیان نور... خادمی شهدا... یعنی امسال هم می طلبند برای خادمیشون بریم مناطق جنگی.. کلی خاطرات جالب و زیبا از این اردوها دارم که طبق قول قبلی تو پستهای بعدی تعریف می کنم... ***** راستی دارم مطالبی رو تو موضوعی که فعلنه سری هستش آماده می کنم... که انشاءالله تو روزهای بعدی تو وبلاگ به روزش می کنم... ****** یونس بیست [ چهارشنبه 87/11/30 ] [ 9:14 صبح ] [ ]
[ 21 نظر ]
بسم رب البیت الحرام وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلِغُ اَمرِهِ قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِ شَیء قَدراً. و روزیش دهد از آنجا که گمان نبرد و آنکس که توکل کند بر خدا، همانا خدا برای او کافی است، و خدا رسنده ی کار اوست، هر آینه خدا نهاده است بر هرچیزی اندازه ای. طلاق/3 گاهی که نامه های آرزویم را به امید اجابتت پست می کنم آسمان! چشم از در بر نمی دارم و نگاهم دائم به آسمان است. فقط همان چیزی را که خواستم، منتظرم، از همان دری که خواستم! خیلی شب ها شده که تو را به اتاقم، به امن ترین پناه گاهم در زمین دعوت کرده ام، نشستم و دست هایم را گذاشتم زیر چانه و زل زدم به در! که می آیی.. نمی آیی.. می آیی.. نمی آیی.. شاید بارها شنیده باشم که کسی از پشت سر صدایم می زند.. اما.. باور نکردم.. باور نکردم که همیشه از پشت سرم می آیی تا حسابی حواست باشد و مراقبم باشی.. باور نکردم! آخر شب هم با یک دنیا غصه و نا امیدی از آنچه که هستم و به اجبار صبح و تلاش و تقلا برای زندگی! زندگی که نه! گذران زندگی، وقتی چراغ را خاموش می کنم، وقتی چشم هایم را می بندم تا روحم را تحویل دنیای خواب دهم، یک صداهایی می شنوم و شاید یک شمیمی از نسیم بهشت، و پشت بندش یک لبخند سرشار از حسرت... آخ! که اگر آن لحظه بدانم که تو، از هر جایی می آیی، و به هر کسی که بخواهی می دهی، می بخشی، بی حساب! پشت به اتاق و رو به در نمی نشینم تا یک شب نشینی خدایی را از دست بدهم.. تا یک لبخند برایم بماند و یک دنیا حسرت! همیشه از سوراخ هایی که مقابل چشم هایم، در پیله ی تنها یی ام، باز گذاشتم، انتظار دیدنت را کشیدم! گاهی که نا امید! از آمدنت شدم، دست به دامن دوست و آشنا و غریبه شدم که آی ایها الناس! یک آرزوی کوچک دارم و انگار که... و باز تو بودی که اجابتش کردی، از آن جایی که گمان نمی کردم! بارها و بارها شده آنچه را که می خواستم، یا آرزویی که حتی رویم نشده بخواهم و فقط گاهی دلم را قلقلک داده، همه را رساندی، درست از غیر ممکن ترین راه! اما نمی دانم چرا؟ هر چقدر هم که کار غیر ممکن بکنی، باز هم در ذهن آشفته ی من کار غیر ممکن، غیر ممکن است... دوست دارم این آیه را بخوانم، ده بار، صد بار، هزار بار، آنقدر که از بَر شوم این آیه را و ظاهرش را و توی اش را و باطن اش را، آنقدر که یقینم شود که در همه غم ها و غصه ها تویی که می آیی، از کجایش مهم نیست... مهم این است که، تو می آیی! .پ.ن: آنقدر دعا و آرزو دارم که حتی نمی توانم 3 تای اولش را مرتب کنم تا در اولین نگاهم فریادشان بزنم...
[ شنبه 87/11/26 ] [ 12:25 عصر ] [ ]
[ بدون نظر ]
خاطرات خانم " طاهره دبّاغ" از شکنجه گاه شاهنشاهی
آن روزها، من و 15 خانم دیگر در مسجد «امامموسیبنجعفر(ع)» در خیابان «غیاثی» تهران، نزد(شهید) آیتالله «محمدرضا سعیدی» دروس حوزویمیخواندیم. در همان حال ارتباط مبارزاتیمان با ایشانو همین طور با گروهی از دانشجویان دانشگاههای علمو صنعت و تهران بود. رابط اصلی ما هم مرحوم آیتالله«ربانی شیرازی» بود. [ پنج شنبه 87/11/17 ] [ 3:49 عصر ] [ ]
[ 19 نظر ]
بسم الله الرحمن الرحیم کار دارد بالا می گیرد ، داغ کرده ام و پایم را گذاشته ام روی خرده شیشه ها ! این را از نگاه تبسم آمیز میانسالان و موسپید کردگانی که به آرامش و سکوت دعوتم می کنند می خوانم و دعوتشان را اجابت می کنم و ساکت می شوم ، دستان پیرمرد روستایی را می گیرم و به سمت خارج می کشانمش و انگار که بخواهم پس لرزه های زلزله ی سینه ام را عریان کرده باشم با صدای بلند مورد خطابش قرار می دهم و جوری که اطرافیان بشنوند می گویم : [ چهارشنبه 87/11/16 ] [ 7:0 عصر ] [ ]
[ یک نظر ]
.:: یا ارحم الرّاحمین ::. پرتاب غرور آفرین موشک حامل ماهواره امید در خجسته روز ولادت با سعادت امام موسی کاظم (علیه السّلام) و دهه ی مبارک فجر مبارکباد. [ سه شنبه 87/11/15 ] [ 6:48 عصر ] [ ]
[ 3 نظر ]
|
||
[ و نوشتم بیاد دوست شهیدم غلامرضا زوبونی ] |